(.♡ناشناخته

۱۹ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

یه دختره رو پیدا کردم 25 یا 26 سالشه

مستقل زندگی میکنه

و خب عاشق شهرستانیه که توش ساکنه(ازین نظر میگم بعضیا تهرانی نبودن رو بی کلاسی میدونن)

و خب اینقدر تبلیغ شهرش"رشت"رو کرده که هوس کردم برم رشت زندگی کنم^^

با زحمت خودش مغازه زده و طراحی لباس انجام میده

ازیناست که با یه کوله مسافرت میره و خب میدونید این خیلی جذابه

و اینکه شدیدا فکر میکنه برای آرایش کردن جوونه و بیزاره ازین کار

خلاصه که آرزو داریم در آینده اینقدر موجود خفنی بشویم^^

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۹
فاطین :)

سومین سال هم تموم شد

یعنی کی باورش میشه سه سال پیش دقیقا از همین روز به بعد دیگه دایی رو نداشتیم:(

حقیقت اینه من یکی هنوزم که هنوزه باور نکردم که دیگه نیست

...

پ.ن:بچه ها کسی تا حالا عروس هلندی تو خونه نگه داشته؟اگه نگه داشتین لطفا بگید

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۴
فاطین :)

من صد سال یه بارم پای لب تاپ نمیرما ولی الان که عجیب هوس بازی کردم لب تاپ روشن نمیشه:|

چرا وقتی نمک خورده نمک دون میشکنه؟آدم اینقدر عقده ای آخه-__-

احتمالن از امتحان امروز 15 نمره ام نمیگیرم آخه اون چه چرندی بود کشیدم؟)

در آخر هم تشکری کنیم از خوانندگان این مرز و بوم که چندی است خیلی سوسکی در حال رقابت در بخش قهوه ای ترین آهنگ هستند و با سرعت وصف ناپذیری از هم پیشی میگیرند:(

پ.ن:خداوند متعال مولف و نویسنده ی کتاب جغرافی همچنین عمه ی این بزرگواران را مورد عنایت خویش قرار دهد بلند بگو آمییین

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۶
فاطین :)

داشتم از مدرسه برمیگشتم بادکنک هلیومی گرفتم برا خودم ولی این مالکیت زیاد دووم نداشت امیر که بیدار شد بادکنک رو به نفع خودش مصادره کرد با منطق اینکه من تا حالا ازینا نداشتم

به شخصه از اون سیبیل خجالت کشیدم حالا اینکه چرا خودش نکشید نمیدونم"دی)

البته جاش بهم یه نودل دادا^^

بچم اینقدر خر ذوقه هی این بادکنک و میکشه پایین بعد ول میکنه که بره بالا بعد میاد بغلم میکنه بهش میگم دست از سرم وردار میگه یه بیست دقیقه بزار داداش خوبی باشم بعد دوباره میزنیم تو سر و کله ی هم:|

دیروز که رفتیم کافه درس خوندیما ولی با چه مصیبتی

فک کنید ساعت دو رفتیم بعد به یارو میگیم یه املت بده میگه تایم صبحانه تمومه:|

بابا چرا اینقدر ادا باکلاسارو درمیارید یعنی تا حالا ناهار املت نخوردید؟

بعد به اسرار هاجر پاستا گرفتیم

چقدر این غذا مزخرفه چقدر چقدر

من رسم یه قاشق خوردم دست کشیدم اومدم آب بخورم اون افتضاح بره پایین دیدم زکی ته لیوان لیمو انداختن تر زد به طعم آب

بعد یه سه چهار ساعت نشستیم به درس خوندن دو تا کاغذ آ3 پشت و رو تمرین کردیم بعد دیدیم این خدمه ها همه اومدن مارو نگا میکنن که پاشیم بریم ولی ما دو تا چای لاته سفارش دادیم و به چتر بودن خود ادامه دادیم

دیگه کارمون تموم شد هاجر چاییشو خورد و حقیقتش من طعمشو دوست نداشتم و نصفه خوردم خلاصه من وسایلمو از رو میز جمع کردم اومدم در کیفمو ببیندم که دستم خورد به لیوان و محتویاتش جاری شد رو میز و زمین اینا-__-

هرچی برگه چکنویس و دفتر و اینا داشتیم کندیم فقط خشک کنیم تا صاحبش نیومده بعد به چه بدبختی خشک کردیم رفت و خب نگم که همش ریخت رو دفتر کتاب هاجر

حالا هی بهش میگم جمع کن بریم تا نداختنمون بیرون

نشسته به سیگار کشیدن-__-خدایا خدایا ریشه ی اعتیاد رو از نوجوانان مملکت حفظ بفرما

من نمیدونم تو اون هیری ویری استعمال دخانیاتش چی بود آخه:|

بعد هیچی دیگه به جه بدبختی بلندش کردم داشتیم میرفتیم حساب کنیم همه کارکنای اونجا یه نگاه غضب آلودی بهمون مینداختن اصلن یه وضعی

خلاصه که اگه میخواید درس بخونید پاشید برید خونه ی هم دیگه به خونه خودتون گند بزنید خیلی بهتر از اینه به کافه ی مردم گند بزنید:دی)

این عکسم دیروز برگشتنی گرفتم

پ.ن:ولی میدونید آدم کلن طرفای انقلاب که میره غصش میگیره همه از بزرگ و کوچیک و زن و مرد در حال سیگار کشیدنن مگه هوا چقدر تمیزه که اینقدر به ریه ی بدبخت فشار میارید؟

پ.ن:اگه فک میکنید من صدبار بهش گفتم نکش کاملن درست فک میکنید

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۳
فاطین :)

خب در ابتدا مامانمان چهارشنبه خرکشمان کرده و به زور بردمان خرید^^

دیروز با هم کارتون دیدیم کل روز با هم ولو شدیم شب هم رفتیم کنسرت امید هاجیلی^^

الان هم میخوام با هاجر برم بیرون به قصد درس خوندن ولی من که میدونم تهش هیچی نمیخونیم😂

من باب کنسرت دیشب و خیلی بندری طوری اینا:دی)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۱
فاطین :)

وقتی فکر میکنم از یه روزی به بعد دیگه خانواده پیشم نیست

شاید چند سال تو یه اتاق 12 متری زندگی کنم

تو خیابونایی راه برم که برای آدمای توش خارجی محسوب میشم

تنها خرید کنم ،(البته اگه پولی داشته باشم)،تنها بخورم، تنها زندگی کنم

این چیزیه که من راجب مهاجرت فکر میکنم:(

ولی باز هم میخوام برم حالا اینکه آیا مریضم یا چی رو نمیدونم


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۹
فاطین :)

بازگشت غیور مندانه ی خودمو بعد از سه روز استرس و بیگاری به عرصه ی عین خرس خوابیدن تبریک و تهنیت عرض میکنم(البته نمیدونم تهنیت چجوری نوشته میشه)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۸
فاطین :)

توی نه سال اخیر کلن فک کنم یه بار یا دوبار بخاطر درس گریه کردم اما توی سه ماه اخیر امروز دومین بارم بود و این وحشتناکه.

امروز بدترین امتحان عمرمو دادم نه اینکه بد داده باشم من باب شرایط روحی عرض میکنم

یه مدلی داده بودن که خودشونم نمیدونستن چجوری میشه الگو کشیش کرد جدا از سه ساعت سر پا بودن عذاب آور این بود که هرچقدر تلاش می کردی بازم میخوردی به در بسته

انگار که یکی کلتو زیر آب گرفته،اکسیژنت داره تموم میشه ولی نمی زاره بیای بالا

هی به اون بیشعوری که نمیدونم کی بهش صلاحیت معلم شدن داده میگفتیم بابا اصلن همچین حالتایی رو به ما درس ندادی به ما نگفتی در فلان شرایط چیکار کنیم که کاغذ جمع نشه

میگفت من گفتم چون اگه نگفته بودم تو امتحان نمیدادم:|

نگفته بود ولی،به خدا قسم نگفته بود،تمام چیزایی که تو امتحان داده بود ازین چندتا الگوی آخری بود  که بخاطر تعطیلیای آلودگی هوا خودمون تو خونه کشیدیم و کتابمونم منطقش این بود که ما شکل الگو رو میزاریم خودتون باید بفهمید چجوری بکشید ،قشنگ بدون هیچ توضیحی.

این حالت خفگی و استرس جای خود داشت مدام هم میومد میرفت میگفت فلان چیزو نزارید یه نمره ازتون کم میکنم از تو دو نمره کم میکنم چون ازم پرسیدی و همینطوری(قشنگ شرایط و به بدترین شکل ممکن تبدیل کرد)

نمیدونم چطور امتحان رو تموم کردم شاید اصلن لطف خدا بود که تونستم پامو از جلسه بزارم بیرون وسایلم رو دوشم سنگینی میکرد .موقع برگشت وقتی داشتم با هاجر حرف میزدم فهمیدم کلاس اونا ام تو گل گیر کرده بود یعنی کلن همه به معنای واقعی کلمه همه مونده بودن

نمیدونم چطوری اصلن سوار تاکسی شدم رسیدم خونه،پامو که از در گذاشتم تو تمام اون خستگیا و سردرد و اعصاب خوردی زد بیرون اینقدر حالم بد شد  فقط لباس مدرسه هامو دراوردم حتی نا نداشتم آویزون کنم همینجوری رو زمین موند اومدم بخوابم دیدم سردمه دوتا پتو انداختم رو خودم مغزم داشت منفجر میشد 

مسخره اینجاست که از خستگی خوابم نبرد

گشنم بود ولی واقعا نا نداشتم بدنمم به شدت درد میکرد منتظر موندم مامانم از سر کار بیاد که یا یه چیزی بده دستم یا زیر بازومو بگیره که بلند شم و زمین نخورم

مامانم که اومد اصلن قبل از اینکه چیزی ازم بپرسه خودم شروع کرد مدل دامن و نشون دادم از رفتارای وحشتناک معلم گفتم از استرس وحشتناکی که منی که اصلن استرسی نیستم کشیدم از همه چی گفتم گفتم بدترین 3 ساعت عمرم بود یهو ناخودآگاه زدم زیر گریه 

بغلم کرد گفت اشکال نداره گفت اصلن بهش فکر نکن هرچی بود گذشت دیگه دیدم منکه تا اینجا اومدم بقیشم بگم .گفتم چقدر معلمامون زحمتامونو نادیده میگیرن چقدر فرق میذارن گفتم بچه ها همش خودشون دارن درس میدن چه عمومی چه تخصصی گفتم همه تو اون مدرسه ی کوفتی قدر چی ادعا دارن ولی هیچی نیستن گفتم باورت میشه نه دیگه انگیزه دارم نه علاقه باورت میشه دارم واسه همتون فیلم بازی میکنم مامان یادت میاد آخری باری که از ته دل شاد بودم کی بود

و همینطوری گریه کردم گفتم زور داره سر خستگی و حال ندارم و معلم ،نمرت کم شه

دلداریم داد ولی چه فایده

کاش شرایط فقط یکم فقط یکم بهتر میشد


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۵:۴۴
فاطین :)


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۵
فاطین :)

چند روزه فرق ابولفضل پور عرب و فریبرز عرب نیا رو فهمیدم اصلن زندگیم رنگ آگاهی گرفته:(

فیلم من و شارمین خیلی چرته حیف وقت:/

آهنگ زیر هم ته نوستالژیه برا من♡

دریافت

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۶
فاطین :)