(.♡ناشناخته

من باب بدترین امتحان عمرم

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ

توی نه سال اخیر کلن فک کنم یه بار یا دوبار بخاطر درس گریه کردم اما توی سه ماه اخیر امروز دومین بارم بود و این وحشتناکه.

امروز بدترین امتحان عمرمو دادم نه اینکه بد داده باشم من باب شرایط روحی عرض میکنم

یه مدلی داده بودن که خودشونم نمیدونستن چجوری میشه الگو کشیش کرد جدا از سه ساعت سر پا بودن عذاب آور این بود که هرچقدر تلاش می کردی بازم میخوردی به در بسته

انگار که یکی کلتو زیر آب گرفته،اکسیژنت داره تموم میشه ولی نمی زاره بیای بالا

هی به اون بیشعوری که نمیدونم کی بهش صلاحیت معلم شدن داده میگفتیم بابا اصلن همچین حالتایی رو به ما درس ندادی به ما نگفتی در فلان شرایط چیکار کنیم که کاغذ جمع نشه

میگفت من گفتم چون اگه نگفته بودم تو امتحان نمیدادم:|

نگفته بود ولی،به خدا قسم نگفته بود،تمام چیزایی که تو امتحان داده بود ازین چندتا الگوی آخری بود  که بخاطر تعطیلیای آلودگی هوا خودمون تو خونه کشیدیم و کتابمونم منطقش این بود که ما شکل الگو رو میزاریم خودتون باید بفهمید چجوری بکشید ،قشنگ بدون هیچ توضیحی.

این حالت خفگی و استرس جای خود داشت مدام هم میومد میرفت میگفت فلان چیزو نزارید یه نمره ازتون کم میکنم از تو دو نمره کم میکنم چون ازم پرسیدی و همینطوری(قشنگ شرایط و به بدترین شکل ممکن تبدیل کرد)

نمیدونم چطور امتحان رو تموم کردم شاید اصلن لطف خدا بود که تونستم پامو از جلسه بزارم بیرون وسایلم رو دوشم سنگینی میکرد .موقع برگشت وقتی داشتم با هاجر حرف میزدم فهمیدم کلاس اونا ام تو گل گیر کرده بود یعنی کلن همه به معنای واقعی کلمه همه مونده بودن

نمیدونم چطوری اصلن سوار تاکسی شدم رسیدم خونه،پامو که از در گذاشتم تو تمام اون خستگیا و سردرد و اعصاب خوردی زد بیرون اینقدر حالم بد شد  فقط لباس مدرسه هامو دراوردم حتی نا نداشتم آویزون کنم همینجوری رو زمین موند اومدم بخوابم دیدم سردمه دوتا پتو انداختم رو خودم مغزم داشت منفجر میشد 

مسخره اینجاست که از خستگی خوابم نبرد

گشنم بود ولی واقعا نا نداشتم بدنمم به شدت درد میکرد منتظر موندم مامانم از سر کار بیاد که یا یه چیزی بده دستم یا زیر بازومو بگیره که بلند شم و زمین نخورم

مامانم که اومد اصلن قبل از اینکه چیزی ازم بپرسه خودم شروع کرد مدل دامن و نشون دادم از رفتارای وحشتناک معلم گفتم از استرس وحشتناکی که منی که اصلن استرسی نیستم کشیدم از همه چی گفتم گفتم بدترین 3 ساعت عمرم بود یهو ناخودآگاه زدم زیر گریه 

بغلم کرد گفت اشکال نداره گفت اصلن بهش فکر نکن هرچی بود گذشت دیگه دیدم منکه تا اینجا اومدم بقیشم بگم .گفتم چقدر معلمامون زحمتامونو نادیده میگیرن چقدر فرق میذارن گفتم بچه ها همش خودشون دارن درس میدن چه عمومی چه تخصصی گفتم همه تو اون مدرسه ی کوفتی قدر چی ادعا دارن ولی هیچی نیستن گفتم باورت میشه نه دیگه انگیزه دارم نه علاقه باورت میشه دارم واسه همتون فیلم بازی میکنم مامان یادت میاد آخری باری که از ته دل شاد بودم کی بود

و همینطوری گریه کردم گفتم زور داره سر خستگی و حال ندارم و معلم ،نمرت کم شه

دلداریم داد ولی چه فایده

کاش شرایط فقط یکم فقط یکم بهتر میشد


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۹
فاطین :)

نظرات (۲)

اوخی عزیزم ناراحت نباش:( 
بهش فکر نکن دیگه شاد باش 
پاسخ:
به همین سرعت که نمیشه تغیر حال داد میشه؟
:( ن نمیشه خودمم همچین تجربه ای داشتم 
پاسخ:
مرسی که اینقدر منطقی ای:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی