(.♡ناشناخته

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

راستشو بخواین من هر چند وقت یه بار رو یه آهنگ قدیمی،ترجیحا چرت قفلی میزنم:)

بله ما با قحطی آهنگ چرت روبه رو نیستیم چون خواننده هامون الا ماشالا دارن تلاش بی نظیر در این زمینه میکنن ولی من معتقدم چرتای قدیم از چرتای الان خیلی بهتره والااا!!

الان نمیدونم شما ازین آهنگ چی برداشت میکنین ولی به نظر من حالا خیلی ام چرت نی ،هیچی دیگه این شما و این روحیه بخش این روزای من^^



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۹
فاطین :)

امروز داشتم تصادف میکردم

و مقصرم کاملن خودم بودم که هدفون تو گوشم بود و موقع دور زدن پشت سرمو نگاه نکردم چون صداهارو درست نمیشنیدم و فکر کردم ماشینی پشتم نیست:|

ماشین که یه پژو بود دقیقن میتونست منو له کنه ولی خیلی سریع خودشو منحرف و متوقف کرد،حتی فاصلم باهاش کمتر از یه وجب بود:)

خلاصه که یک خدا رحم کرد و دو اینکه میگن آدم از یک ثانیه بعدش خبر نداره واقعا  درسته!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۸
فاطین :)

امروزم بعد از هشت ساعت پیاپی کشتی گرفتن،بالاخره کارام تموم شد😌

اگه پارسال بود فقط با فکر کردن به یک سوم این حجم از زمان و کار،کلی و غر و نق میومد تو کله ام،ولی الان فقط می خوام خداروشکر که بدنم سالمه،و شرایطشو دارم و میتونم انجامش بدم:)

ثانیه ثانیه اش هم لذت داشت هم سختی ولی خب از نتیجه راضی ام نسبتن و این خودش خوشاینده:)

این از من،از شماها چه خبر؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۷
فاطین :)

و اینطوری شد که منو ریحون فکر کردیم اگه سعید واقعا چهارشنبه به حرفش عمل کنه و مارو سر کلاسش راه نده خیلی خوب میشه چون میتونیم از بوفه چیپس بخریم بعد بیایم تو حیاط چیپسمونو بخوریم و بخوابیم^^

در حالی که هاجر و مرضی این تایم رو باید سر کلاس سعید تلف کنن

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۴
فاطین :)
این هفته ماندانا پر رنگ تر از هر وقت دیگه ای توذهنم بود
از سه شنبه ردیفی اعصاب خوردی پیش اومد برام
چند روزیه انگار یه چی سر دلم گیر کرده ولی نمیدونم چرا گریه ام نمیگیره خلاص شم:|
آره انگار تکرار کردن اون اشتباه خاصیت پاییز شده برام،هر چند نباید از کوره در برم و گردن چیزی بندازم:)
ولی در نهایت خدایا بابت همه چیز شکرت همین:)
پ.ن:شما چجوری میگذرونید این روزا رو؟
پ.ن2:توی ذهنم مدام پلی میشه'تو خیلی دوری خیلی دوری #بمرانی
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۱۷
فاطین :)

قطعا یکی از سخت ترین جدایی ها امروز اتفاق افتاد

هوای اتاق بسی سرد و زیر پتو گرم ترین نقطه جهان،پس من بودم که ثانیه ها برخیزیدن رو به تعویق انداختم تا یکم دیگه استراحت کنم حتی به قیمت دیر شدن !!

البته وقتی فهمیدم یه رب گذشته و بلند نشدم فهمیدم اگه ازینجا به بعدم بلند نشم دیگه لذت نمیبرم بلکه دهنم در بازه زمانی خیلی خیلی کم صاف میشه:دی)

چقدر هفته طولانی،سخت و پر استرسی بود

با سعید دعوام شد و بهم گفت جلسه بعد نیام سر کلاس منم در حالی که بهش زل زده بودم و از تو چشماش میخوندم که چقدر مشتاقه ازش عذر خواهی کنم ،گفتم باشه:)

اینقدر کار دارم که خدا میدونه و یه هفته است جز برای مدرسه رفتن از خونه بیرون نرفتم به هاجر گفتم شده وسایلمو بزنم زیر بغلم و تو خیابون کار انجا بدم باید پنجشنبه برم بیرون

ولی الان حرفمو پس میگیرم اصلن دلم نمیخواد برم  بیرون،اصلن دلم نمیخواد از حریم زیر پتو و جلوی تلویزیون پامو فراتر بزارم،دوست دارم تا شیش صب شنبه جز خواب و فیلم دیدن هیچکاری نکنم ولی من میدونم شما ام از الان به بعد میدونید اگه الان کارامو انجام ندم تو طول هفته نمیتونم تموم کنم:(

سه شنبه که جنگ اعصاب داشتم،امروزم با تو دو تا معلم دعوام شد،و تو اوج عصبانیت به هاجر گفتم اشکال نداره جاش نهار آش داریم:دی)

و امروز که تو ماشین با هاجر نشستیم به مامانم گفتم آش درست کردی

پاسخ چی بود؟

آش؟شیب؟بام؟

قلعه آرزوهام خراب شده بود و دو قطره اشک از چشمم اومد و مامانم و دوستم منفجر شده بودن از خنده،چرا؟

چون تا حالا ندیده بودن کسی برای آش گریه کنه:|

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۴
فاطین :)

اینکه چطور از پس کارای دیروز زنده بیرون اومدم خودش واقعا مسئله ی سوال بر انگیزیه:|

فقط یادمه دیشب با دهان ناسزا میدادم،و با دست کار میکردم و من بودم میان حجم انبوهی از کاغذای تموم شده و تموم نشده و کارای مونده:|

بعد خانوم برای همین اندازه از کار به کارگاه هاجر اینا دو هفته وقت داده-___-

حالا یه چیز ترسناک بگم اینکه میسپرمت به خدا و اینکه خدا از حق خودش میگذره ولی از حق بنده هاش نه:)

آقا خلاصه صب کارد میزدین بهم خونم درنمیومد ،دوستام اولین بارشون بود منو اینقدر عصبی میدیدن،یعنی یه چی میگم یه چی میخونیداا!!

بعد سر کلاس وقتی تو صف بودم که اسمم صدا شه و برم کارامو نشونش بدم،تمرینای شکرگزاریمو انجام دادم و کاملن یهو حالم خوب شد،بازم یه چی میگم یه چی میخونیدا^^

پ.ن:تو پلنرم تمام کارای هفته بعدو نوشتم تازه فردا هنوز مونده ولی صفحه تموم شد:| یعنی این هفته منم و یه حجم از کارای غیر عادی زیاد که معلما با شعار پنجشنبه جمعه انجام دهید'خیلی تاکید دارن اینجا تنبل خونه شاه عباسی نیست،عین ژاپنیا باشید تا پیشرفت کنیم:|

پ.ن:آره خب تو امکانات کابل باید ژاپنی وار کار کنیم:دی)

ولی خدایی یه معلم داریم به تنبل خونه شاه عباس میگه تنبل خونه شاه عباسی:|

به ترکی پارچه ام میگه ترکه:|

به پیلی ام میگه پیله:|

علاقه ای به گفتن من نمیدونم هم ندارنه حتی به قیمت خراب کردم کار بچه ها

البته خداروشکر که امسال دیگه معلممون نیست:|

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۶
فاطین :)

فقط خواستم بگم من تا سه شنبه، پسفردا باید چهل تا مانکن با لباس تحویل بدم که هر کدوم یه ساعت وقت میگیره پس اگه خدا تو این کمتر از 48  ساعت وقت به معلممون انصاف نده ،من تمام شدن خودمو اعلام میکنم و میگم که خیلی دوستون دارم و لطفا پیوسته به یادم باشید و برام خیرات بفرستید:|

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۳
فاطین :)


امروز ساکن میز جلویی به هاجر یه کیسه پر از تی بگ های مختلف داد حالا اینکه منو ریحون چطور کاملن سوسکی اون کیسه رو از کیف هاجری که 15 سانت اونور تر من نشسته بود دراوردیم بماند 

از تو کیسه یه تی بگ توت فرنگی-کیوی برداشتم و از فلاسک هاجر که چایی دارچینی بود برای خودم چای ریختم و تی بگه هم گذاشتم توش

فک کن چایی دارچینی کیوی توت فرنگی:|

آقا وسط زنگ زنان یه بو بستنی توت فرنگی زد بالا بیا و ببین و در جواب اینکه این بو از کجاست  منو ریحون از مرز زمینی به سمت کابل راه افتادیم:|

حالا طعمش با اختلاف افتضاح ترین چیزی بود که خوردم

دیگه گفتم چه کنم فلاسک هاجرو ورداشتم  به قصد اینکه تی بگو چند بار بالا پایین کنم توش، که نخش از دستم در رفت افتاد ته فلاسک ،انصافا منم نامردی نکردم در فلاسکو بستم قشنگ فلاسکو تکون دادم که چایی دارچینیا،توت فرنگی کیوی ای بشه :)

بعد به هاجر تعارف زدم قبول نکرد برای مرضی چای ریختم

و اون لحظه ای که مرضی قلوپ اولو خورد و رنگ پوستش به سبز مایل شد یکی از بهترین لحظات عمرم بود:|

اینقدر خندیدیم با ریحون و قیافه هاجر که فلاسکش آلوده به تی بگ کیوی _توت فرنگی بود عالی بود عالی

خلاصه مرضی اون لیوانو نصفه رها کرد منم داشتم فیزیک میخوندم و اومدم از بالای میز خوراکی وردارم که...

دستم خورد به اون لیوانه و تمام اون مزخرفات خالی شد رو کتاب فیزیکم:|

تازه من نمیدونم چجوری ولی تفاله ام داشت-__-

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۲:۱۰
فاطین :)

داشتیم از اتوبان رد میشدیم یه عاقاعه هم کنار اتوبان با سگش وایستاده بود مامانم سگه رو دید یهو از خودش بی خود شد داد زد :وای جیگررر!!

آقاعه فک کرد با خودش بودیم یه نگاهی کرد بیا و ببین،البته ما فقط خندیدیم بعد گازشو گرفتیم رفتیم

ولی برادر من اگه یه درصد اینجا رو میخونی به خدا ما منظورمون با سگت بود،صرفن جو ورت نداره بری به دوستات بگی زنه وسط اتوبان بهم گفت جیگر!!

..

معلم دینیمون داشت مثال میزد از مرضیه شروع کرد

ببین مرضیه اینطوری نی

ببین هاجر اینطوری نی

ببین این(منظورش من بود)اینطوری نیست:|

..

گفتم فامیلی منو هاجر یکیه هفته پیش موقع حضور غیاب اسم هاجر خوند بعد به هاجر گفت:اونیکی ام هست؟:|

..

دیروز از اول صب که صبونه خوردم تا ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه شب یه بند کارای مدرسمو کردم ،اما هنوز تموم نشده-__-

با اینکه کمر برام نمونده ولی خب ثانیه به ثانیه شو با تصور اینکه الان دارم الگو سازی بخش اوت کوتوغ 'دیور 'رو انجام میدم،دوست داشتم:)

...

همین دیگه کارا سخت و زیاد ولی بسی شیرین است و ما با اینکه دو هفته هنوز نگذشته متلک هایی شنیدیم،آما آنها را به کتف راستمان گرفتیم و از شرایط و کارهایمان نهایت لذت را بردیم^^

...

راستی زندگی چقدر قشنگه نه؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۰
فاطین :)