(.♡ناشناخته

در نهایت جمعه

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۰ ب.ظ

داشتیم از اتوبان رد میشدیم یه عاقاعه هم کنار اتوبان با سگش وایستاده بود مامانم سگه رو دید یهو از خودش بی خود شد داد زد :وای جیگررر!!

آقاعه فک کرد با خودش بودیم یه نگاهی کرد بیا و ببین،البته ما فقط خندیدیم بعد گازشو گرفتیم رفتیم

ولی برادر من اگه یه درصد اینجا رو میخونی به خدا ما منظورمون با سگت بود،صرفن جو ورت نداره بری به دوستات بگی زنه وسط اتوبان بهم گفت جیگر!!

..

معلم دینیمون داشت مثال میزد از مرضیه شروع کرد

ببین مرضیه اینطوری نی

ببین هاجر اینطوری نی

ببین این(منظورش من بود)اینطوری نیست:|

..

گفتم فامیلی منو هاجر یکیه هفته پیش موقع حضور غیاب اسم هاجر خوند بعد به هاجر گفت:اونیکی ام هست؟:|

..

دیروز از اول صب که صبونه خوردم تا ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه شب یه بند کارای مدرسمو کردم ،اما هنوز تموم نشده-__-

با اینکه کمر برام نمونده ولی خب ثانیه به ثانیه شو با تصور اینکه الان دارم الگو سازی بخش اوت کوتوغ 'دیور 'رو انجام میدم،دوست داشتم:)

...

همین دیگه کارا سخت و زیاد ولی بسی شیرین است و ما با اینکه دو هفته هنوز نگذشته متلک هایی شنیدیم،آما آنها را به کتف راستمان گرفتیم و از شرایط و کارهایمان نهایت لذت را بردیم^^

...

راستی زندگی چقدر قشنگه نه؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۳
فاطین :)

نظرات (۱)

۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۶:۵۲ نگار جهانشاهی
خیلی خوبه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی