(.♡ناشناخته

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

حالا اون بچه ای که یک ماه تکون نخورد و والدینشو جون به لب کرد تصمیم گرفت به دنیا بیاد وی به دنیا اومد و نفس نمیکشید چرا؟چون همچنان حال نداشت،لوله کردن تو ریه اش تا بالاخره به خودش زحمت داد تنبل خان
بعد شیر خورد خوابید
وی اینقدر خوابید که پرستار ها از درس اینکه بچه مرده باشه بیدارش کردن ولی اون کلن از رو نرفت و خوابید
کلن حکایت خوابیدنای اون بچه در بین آشنایان خیلی معروفه
خلاصه که میلاد با سعادت اختر تبناک آسمان، یگانه داتی خانوم عالم،بر همگان مبارک😂
پ.ن:میگما حالا که فکر میکنم شاید یکی از دلایلی که مامانم زیادی از حد بهم محبت میکنه شاید بخاطر اینکه با توجه به اینکه من کلن تصمیمی بر زنده به دنیا اومدن نداشتم و سه بار هم در سنین مختلف بخاطر آلرژی و خفگی درست در لحظات آخر جان به جان آفرین تسلیم کردن به اکسیژن رسوندنم و یک فقره ام سقوط از ارتفاع نافرجام ، محبتاشو میکنه اگه اگه بلایی سرم اومد تو دلش نمونه با بچه بدرفتاری کردم
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۰
khanom ix

خستگی من قدمتی داره به درازای تاریخ:|

اون قبل از به دنیا اومدن من بوده و بعدشم که دیگه هر روز ظواهر جدیدی ازش یافت شده:/

من یه ماه قبل تولدم رسما تکون نمیخوردم هیچ علامتی ام نمیدادم که بابا من زندم

خانواده ام هر دکتری میرفتن دکتره میگفته بچتون زندست فقط حال نداره تکون به خودش بده


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۰
khanom ix
بزرگترین مشکل من تو این چند ماه گیاهخواری این بوده که هرکی بهم میرسه میپرسه:اگه گوشت نمیخوری پس غذا چی میخوری؟
احتمالن پرسشگر فکر کرده بجز آب کرفس و فلفل دلمه و کلم بروکلی آب پز شده دیگه غذایی روی جهان نیست که بدون گوشت باشه
من:همه چی مثل همبرگر_دیزی_خورشت_کتلت_کوفته هرچیزی که فکرشو بکنی
پرسشگر:خب اینا که همه گوشت داره چطوری آخه؟
اینجا واقعا دوست دارم بگم مغز توعه که همه ی غذا ها رو محدود میکنه به جسد حیونا مگرنه که میشه با یه خورده خلاقیت و شناخت طعما غذاهایی حتی خوشمزه تر از نمونه گوشتیش ساخت و اینو خانواده میتونن به صراحت تایید کنن
ولی خب معمولن خودم میزنم به اون راه که دیگه دیگه من جادوگرمو نمیتونم اسرارمو فاش کنم
 ...
دیروز به حول قوه ی الهی  با اینکه هواپیما در میزان خرابی با اتوبوس اسکانیا برابری میکرد و به طرز وحشتناکی تکون میخورد ولی خب سالم رسیدم
بابام عکس آشپزخونه رو برام فرستاد زیرش نوشت'به موقع در رفتی'
آشپز خونمون رسما شبیه غسال خونه شده!!
بدتر از اون اتاق منم کردن انباری هر چی ظرف و قابلمه و کارتون بوده چیدن توش
پذیرایی ام جمع کردن یه گوشه
به مامانم گفتم هر موقع کابینتا رو زدین،ظرفوو ظروف پذیرایی چیدین،و خونه رو قشنگ آماده زندگی کردن شد منو برگردونید، همینقدر فداکارانه:دی)
.
مامان بزرگ کلن به برنج مونده،و برنج بی تهدیگ سیب زمینی اعتقادی نداره اینکه که ما در عالم تهدیگ سیب زمینی ها غرق شدیم^^
برنجشو مامان درست کرد(ما به مامان بزرگ میگیم مامان در بیشتر مواقع)کباب تابه ایشم من اینقدرم خوششون اومد از کباب تابه ایه که اصلن باورشون نمیشد بدون گوشت بشه اینقدر لذیذ دراورد و دستورشم گرفتن ازم
.
هوا ام گرمه شاید باورتون نشه ولی تهران الان خنک تر از اردبیله:|
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۵
khanom ix

ساعت دوازده شب با داداشم از یه دوچرخه سواری دوییدن ترکیبی برگشتیم خونه،

یعنی اون سوار دوچرخه میشد من پشتش میدوییدم و برعکس

هرچند که اولش دوست نداشتم دوچرخمو به کسی بدم چون فک میکردم اگه هدیه ی تولد منه پس یعنی ماله منه پس کرایهه میدم بهتون اونم با وقت قبلی،ولی خب چیکار کنم اینقدر قلب رئوفی دارم که دوچرخرو مفتکی به تمام اعضای خانواده دادم:/

البته شرط وقت قبلی هنوز سرجاشه

دیگه من هرچقدر فکر میکنم میبینم کادوی تولدمم پیش پیش گرفتم،بابای بابا ام که میخواد بیاد خونمون(من از فامیل درجه یک پدریم واقعا خوشم نمیاد)،آخر هفته ام قراره کابینتا رو از جاش بکنن یعنی علاوه بر گاز و یخچال و غذا،پذیرایی ام نداریم و صدای سر و صدا ام جاریه،پس این چند روز چیه،آفرین وقت خداحافظیه^^

دیگه در شرف جمع کردن کردن چمدون و عزیمت به خونه ی مادر بزرگ در اردبیل هستیم یعنی من هستم بقیه اعضای خانواده میمونن تو میدون جنگ و شاهد به خاک و خون کشیدن خونه هستن:دی)

یه بار تو سال تحصیلی مامانم مارو گذاشت خودش رفت اردبیل بعد ما ام کل اون چند روز یا عدس پلو خوردیم یا اولیه نامینو:|و من هر روز زنگ میزدم به مامانم که شما غذا چی دارید و اون نامردا هر وعده چیزای خفن مثل کوفته و پیتزا و اینا داشتن

خلاصه وقتی رفتم اردبیل نامردم جبران نکنم:)


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
khanom ix

پیش غذا:چیپس پیاز جعفری

غذای اصلی:4 حبه سیر ترشی

دسر:مقادیری ترشی آلبالو

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۵
khanom ix
نمیدونم چرا تابستونا 12 ساعت میخوابم:/
تو دوازده ساعت امروز تک تک بلاهایی که میتونست سر خودمو اعضای خانوادم بیاد و خواب دیدم و همشم در حال گریه بودم همش:/
از خواب که بیدار شدم اولین کاری که کردم اونایی که خونه بودنو صدا کردم بیان تو اتاقم ،که بغلشون کنم:)
مامانم اومد گفت بیا تو پذیرایی خواب از سرت میپره حالتم خوب میشه
منم از همه جا بیخبر راه افتادم تو پذیرایی به دفعه دیدم واااایییییی
یه دوچرخه مشکی سبز قشنگ کادوپیچ شده وسط پذیرایی عه^^
خلاصه که خرذوق شدگانیم^_^
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۶
khanom ix

الان که فکر میکنم میبینم حالا شاید تا چند ماهه آینده آزمایش خونمو بدم

خدا شاهده هرکی بیادبگه سرنگ ترس نداره و یه سوزنه دیگه هیچی نیست،دیگه نه من نه اون

به فوبیا های من احترام بزارید

راستی فوبیا سگ و گربه ی به اون وحشتناکی هم به زباله دان تاریخ پیوست

امروز از کنار یه سگ رد شدم اینقدر خوشال بودم که دیگه نمیترسم ازش^^

از سری ترسای وحشتناکم یکی همین ترس از سرنگ مونده یکی ام تاریکی

که خب در مورد تاریکی یعنی اصلننننننن راه نداره

من همچنان  شبا با چراغ روشن میخوابم هرچند که کار درستی نیست و میدونم چیز ترسناکی نداره تاریکی اما نمیدونم چرا تنها نمیتونم تو اتاق تاریک بمونم؟؟/

هرچند که این تاریکی عه هم خیلی خوب شده ها

مثلن قبلنا بزرگترین کابوس من این بود شب با یکی بخوام برم بیرون اصلن همین راه رفتن تو دل تاریکی وحشتناک بود وحشتناک

دفعه اولی که شب تنها مجبور بودم برگردم خونه تمام مسافت کتابخونه تا خونمونو دووییدم از ترس :|

دیگه ترس از مرگ هم که کی نداره؟

پ.ن:میگما حالا که من دلم میخواد چیزی بگم و چیزی هم ندارم بگم به زودی یه مطلب راجب جزیره هرمز بزارم؟

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۲
khanom ix
هفت قسمت فصل دوم سیزده دلیل که چرا رو تو یه روز دیدم:|
میخواستم بگم فصل دومش خیلی بهتر از فصل اولش بود و اینا ولی یه اتفاقی تو قسمت آخر عجیب حالمو بد کرد:(
.
یک ساعته به این نتیجه رسیدم طرحایی که توش واقع گرایی،سایه ،و تمیزی وجود نداره و مانکن و لباس حالت اسکیس هستن به طرز فوق العاده ای قشنگ تر از طرحایی عن که ساعت ها پاشون وقت میزاری تا فوق تمیز،حرفه ای باشن و کوچکترین چین و سایه ی لباس عین واقعیت باشه:دی)
.
همین دیگه دلم میخواست حرف بزنم ولی نمیدونستم از چی بگم
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۹
khanom ix

من امروز کنکور نداشتم ولی اندازه یه کنکوری خسته از یک سال درس خوندن خوابیدم:|

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۴
khanom ix

درسته من پریروز با آنه و مادرم راهی پل طبیعت شدم در صورتی که ته دلم باغ کتاب میخواست اما ناگهانی سر از باغ کتاب دراوردیم و خدا مراد دل را داد:)

اما امروز هم دلم میخواست با برادرم برم باغ کتاب و هیچ دلیلی برای من منطقی نبود که چرا نریم

پس رفتیم کلی هم خوشگذشت 

کلی حرف بزرگونه بهش زدم

از دقدقه ها و مشکلاتم گفتم

اون گفت من گفت دو تا زیر یکی رو حرفهامون رو بافتیم

اینقدر مسخره بازی دراوردیم که شاید از نگاه رهگذرا بی شباهت به جولی و جولز ساختمان روی سر گذاشته نبودیم:/

حقیقتش برادر من هرچقدر از نگاه بقیه آدم بیخود و مسخره ای به نظر برسه اما برای من واقعا ذره ای کم نمیذاره و این رابطه فقط و فقط بین منو و اون وجود داره شاید برای همینه که کسی امیررضای واقعی رو نمیشناسه:)

ازین که بگذریم من تولد من از اول تیر شروع میشه تا آخر تیر

پس به مناسبت فرخنده میلاد اینجانب سی و یک روز و سی و یک شب تو خونه ی ما جشن هست

اولین کادوی تولدمم از داداشم گرفتم امروز^^


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۸
khanom ix