(.♡ناشناخته

باب دوم

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ب.ظ

رفتیم تجریش

سمت بافت قدیمیش جایی که همه چیز یه رنگ و بوی دیگه ای داشت

خندیدیم خندیدیم خندیدیم

برگشتنی بارون اومد

چند سال بود زیر بارون راه نرفته بودم؟

چقدر کیف داد

پالتوش کلاه نداشت یقشو برگردوندیم رو سرش و بازم خندیدیم

بلال خوردیم

فلاسک کوچیک خریدیم که من چایی ببرم مدرسه^^

حتی یه پاپوش چکمه ای صورتی جیغ عروسکی برام خرید وقتی فروشنده گفت برای ایشون دیگه نتونست جلو خندشو بگیره منم عرق شرمم جاری شد

از خستگی تو ماشین بیهوش شدم اونم بعد سه ساعت حرف زدن فهمید خوابم برده

شاید اون خفن ترین مامان دنیاست چون همیشه یادمون داده ساده خوش باشیم و بخاطر حرف و نگاه مردم خنده رو نگیریم از خودمون^^♡

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۶
khanom ix

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی