چهل و پنج مطلب آرشیو کردم و سعی کردم چیز جدیدی بنویسم که نشد
هر صفحه نوشته رو پاک کردم چون به نظرم دلیلی نداشت که بنویسم موقع خوندن اون کتاب، توی اون کوهستان، زیر آتیش جنگ، یا موقع قدم زدن با گله اسبها، وقت خیس شدن زیر آبشار یا بدمینتون بازی کردن در سایه سرو بلند، موقع هدیه گرفتن اولین نرگس سال یا عروسی دوست بچگی، غروبی که فرامرز اصلانی میخوند آه اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد یا حجم شگفت زندگیم موقع نمایش کالیگولا، وقتی که بدون برنامه ریزی از شهر خارج شدیم یا با میم و علیرضا قربانی خوندیم خدارو چه دیدی شاید پرگرفتیم، وقتی که بعد دانشگاه خودمو توی راهروهای بیمارستان پیدا کردم یا ترس از دست دادن عزیزانم مثل یه سایه دنبالم بود وقتی که حاصل تلاشم رو میدیدم یا وقتی که زخمهام داشت التیام پیدا میکرد و آدم جدیدی که میشدم رو دوست داشتم، چه احساسی داشتم.
شاید این هم میشد ۴۶ امین مطلب آرشیو شده با این تفاوت که در وصف بیصداقتیها، از دست رفتن باورها و دوستیها و علاقههای سابق نه، در وصف تمام وقت هایی بود که زندگی کردم؛ یادآور دوچرخه سواری زیر بارون بهاری و گوش کردن به "ز جهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم".