(.♡ناشناخته

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

چند وقت پیش یه آقایی رو تو اینستا دیدم که داشت میگفت چرا ما آقایون خودمونو محدود میکنیم،چه اشکالی داره با شلوارک راه بریم،؟؟

حقیقتش من با این بعد قضیه که انتخاب پوشش شخصیه اصلن مشکلی ندارم اصلن هرکی هرچی میخواد بپوشه،به من چه،به من چه،به من چه؟

آما چیزی که هست اینه که کاش یکم شکر میکرد،تو زل گرمای تابستون با یه تیشرت خنک میگرده و نهایت مشکلش ارتفاع شلوارشه همین!!

اگه یه خانومی که حجابو قبول نداشت بود چی؟اگه بخاطر تو گرما و سرما محبور بود چیزی رو بپوشه که ازش متنفره چی؟اگه از همنوع خودش حرف زور میشینید بخاطر چیزی انتخاب کاملن شخصیشه و مطلقا به کسی ربط نداره چی؟اگه از دیدن یه بازی فوتبال تو استادیومی که صد هزار نفر جمعیت داره ولی جا برای حتی یه خانومم نیست ،محروم بود چی؟

مسخره نیست؟بهت بگن چون ما بی ادبیم تو حق ورود نداری،چون شوهر من مریضه،تو خودتو بپوشون،شنیدن صدای تو گناهه آواز نخون،اصلن چه معنی داره استعداد و هنرهاتو به بقیه نشون بدی بشین تو خونه به خانوادت خدمت کن:)

اه بیخیال اصلن حرف زیاده ولی بسه:|

آخرشم بگم معلم دینیمون تازگیا بهم میگه'این یا اونیکی'


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۵:۳۲
گلبرگ مغرور :)

سه شنبه هفته پیش بود که معلم نداشتیم و مدرسه تعطیل بود و باهاجر رفتیم سمت مرکز شهر و آدما داشتن از سر و کولمون بالا میرفتن که خانوم دلار نمیخواین؟

جدا ازینکه ما دو تینیجریم که نهایتن بتونیم دو تا فلافل با پول مترومونو حساب کنیم چی تو قیافه ما دیده بودن که فکر میکردن دلار میخوایم؟؟

این به کنار دیشب بخاطر اون امتحان کلن 3 ساعت خوابیدم فک کنم:/

بعد با کلی استرس رفتم سر کلاس و چی شد

نه تنها امتحان نگرفت:| بلکه اون غول بی شاخ و دمی ام نبود که هاجر و مرضی میگفتن:|

آقا در همین حد بگم که عاشقش شدم،سواد از سر و کلش میباره قشنگ*__*

کلن هر چی پارسال یادمون داده بودن و ما فکر میکردیم خب که چی رو برامون معنی دار کرد به قول گفتنی تازه بهمون گفت چی به چیه

آها یه اخلاق دیگشم که خیلی دوست داشتم این بود که برا خودش خزعبل نمیبافت که مثلن مارو نترسونه،راحت اومد گفت که آقا شما کار امسالتون خیلی زیاده و خیلی  خیلی باید کار کنید درساتون از سال دهم و دوازدهمم سخت تره :)

بعد معلم پارسالمون میگفت بچه ها با علاقه کار کنید اینا اصلن چیزی نیست،ولی بهتون نمره نمیدم،پودمان میندازمتون ،دهنتونو صاف میکنم:|

البته از بعد 'کار کنید'رو به زبون نمیاورد به شکل عملی رومون اجرا میکرد:دی)


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۲
گلبرگ مغرور :)

این معلم جدیده یه شنبه با هاجر اینا کلاس داشت و بنده خداها داشتن عین بید به خودشون میلرزیدن تو زنگ تفریح

شاگردای خودشم پارسال دهن مبارک مارو صاف کردن اینقدر که از اخلاق فوق وحشتناکش گفتن:|

فردا ما باهاش کلاس داریم و در ب بسم الله خانوم میخواد امتحان بگیره:|

اینقدر استرس گرفتم که نمیتونم درس بخونم:(

واقعا میخوام برا به خیر گذشتن فردا نذر کنم-__-


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۷
گلبرگ مغرور :)

کاوه (مدیرمون) کله سحر روز اول مهر با جدیت تمام گفت برنامه ها بسته شده و ما با قاطعیتی که اون گفت فکر کردیم که به به برنامه جر دادن ما به فارسی سخت خیلی وقته معلومه:|

بعد رفتیم سر کارگاه دیدیم زارت زااارت زاارت زااااارت

تو این برنامه فوق العاده ما وطن و عابد معلمامون نیستن(که گفتم اینجا همه اومدن وسط)و حتی معلمم نداریم

روز دوم مهر شد شما باورتون میشد که معلم تاریخمون که پارسال از ناحیه مغزی دچار خونریزی بود و یه تنه هممون رو گاز گرفته بود،چقدرر متین شده بوده؟چقدر مهربانانه رفتار میکرد :|

خلاصه دوم مهر هم دو زنگ کلاس داشتیم و بعدش بی معلم شوتمون کردن تو حیاط

حالا این معاونمون اومده بود تو حیاط میگفت برای اینکه حوصلتون سر نره موارد انظباطی رو دوره میکنم

بعدش که اراجیفش تموم شد گفت حالا بیاید مقنعه هاتونو چک کنم

آقا رسید به منو هاجر،به من که مقنعم گشاد بود هیچی نگفت در واقع به هاجرم هیچی نگفت و ازش رد شد تا اینکه هاجر زد زیر خنده و برگشت گفت مقنعت گشاده برو نخ سوزن بگیر بدوز#عقده_ای

خلاصه طبق برنامه فوق دقیق کاوه ما سه شنبه ام کارگاه داشتیم ولی چون معلم نداشتیم کلن گفتن شما نیاین مدرسه منو هاجر و مرضی ام خیلی خوشحال پاشدیم رفتیم بیرون سه شنبه رو:)

تازه ازون دکه هه تو سی تیر که لباس ملی برزیل تنشون بود و خوشمزه ترین فلافلای دنیارو داشتن فلافل خریدیم و هاجر اونو با ترکیب خاکشیر و تخم شربتی خورد:|

و چهارم مهر شد ،خب بزارید بگم کلاس ما نیم کت نداره مدلش میز و صندلیه و اینطوریه که چون صندلی مستقله قشنگ میشه روش چهار زانو یا یه پا چهار زانو یه پا بزاری روش خلاصه نمی دونم هر طوری نشست

ماعم طی یه عمل خیلی قشنگ میز جلویمون رو اوردیم عقب و الان اینطوریه که عقب کلن سیستمش اتوبوسی شده و برای رفت و آمد باید از روی میز بپری که خب همینکه باعث میشه چهار نفری کنار هم بشینیم و سریع تبادل اطلاعات کنیم یعنی مشکلی نی*__*

به قول ریحانه اینجا کویته و ولکام تو هالیدی!!

خلاصه زنگ اول ادبیات داشتیم و من یه دقیقه هواسم به خودمون اومد دیدم هاجر این ورم عین ترکا نشسته(دیگه خودتون بدونید چه شکلی اینطوری که یه پاشونو میدن بالا بعد دستشونو میندازن رو پاشون)ریحون اونورم چارزانو نشسته 

خودم پاهام به فجیع ترین وضع ممکن ولوعه و اینجاعم کلاس درسه!/

تازه در ادامه هاجر برامون چایی ریخت منم خرما داشتم تازه آبسردم داشتم،چایی خودمو آبسردی کردم با خرما خوردم،خلاصه یه پیک نیکی بود نگم براتون:|

زنگ بعد معلم دینیمون که اونم به فارسی سخت جرمون داده بود برگشته میگه بچه ها هر جا خسته شدید بگید 'کیا'بس کن

من نمیدونم اول مهر رو اینا چه تاثیری گذاشته ولی میدونم نه ماه در پیشه و نباید زود قضاوت کرد😂

خلاصه ما هی میگفتیم کیا سکوت کن دیگه کیا ساکت مگه گوش میکرد تازه منو صدا کرد که از رو کتاب بخونم،خب من ازین کار متنفرم و وقتی باید در برابر اذیتای هاجر و ریحون مقاومت کنم و نزنم زیر خنده متنفر ترم میشم:دی)

تازه اومده حضور غیاب کنه (منو هاجر فامیلیمون یکیه)هاجرو پیدا میکنه میگه اونیکی ام هست؟منظورش من بودم-__-

منم گفتم بعله اونیکی ام هست:|

زنگ سوم شد و طبق معمول معلم نداشتیم آما آما

وطن یهو اومد سر کلاس،یعنیا اون لبخند شیطانیشو دیدم منفجر شدم از خنده بعد میدونید برگشت چی گفت،گفت یه مانکن تمام رخ بکشید تا آخر ساعت میخوام براتون نمره بزارم، و ما فقط فکر کردیم واقعا چی میتونه مصرف کنه که فکر میکنه با اینکه معلممون نیست هنوز میتونه برامون نمره بزاره:|

آخه لعنتی کجا میخوای نمره بزاری تو دفتر فرضیت؟

بعد همه اینقدر پکر نگاش کردن که خودش رفت بیرون و برای در رفتن از زیر دست کاراش بسان آدمایی که میخوان قاچاقی برن ترکیه در سکوت کامل گروه گروه رفتیم تو حیاط تا متوجه نشه و دیگه هیچی خلاصه آدم شیرموز تو آفتابه بخوره ولی سی و سه نفر ضایش نکنن.

بعد هاجر و مرضی رفتن پرسیدن که زنگ بعد معلممون کیه که اونا ام از دفتر کاوه نگا کردن گفتن خانوم 'ف'خب خانوم ف به خودی خود شبیه این آدمایی عه که تو کارتونا به پرنسسا آموزش رفتار سلطنتی میدن و میگن کتاب بزارید رو سرتون راه برید

ولی کی اومد سر کلاسمون زنگ آخر؟توییتی:|

این 'توییتی' یه بار از هاجر تقلب گرفته بود و به طرز فوق العاده وحشتناکی آدم وحشتناکیه هی اومد خط و نشون کشید و هاجر قسم میخورد که معلممون نیست هی اون خودشو مگرفت و تازه مگه زنگ توییتی میگذشت؟

یعنی اون دو تا نوبتی رفتن نماز خوندن  هاجر نقاشی کشید من خوابیدم،تبادل نظر کردم با هاجر بعد پاشدم بازی کردیم اون دو تا برگشتن،تازه پنج دقیقه گذشت:|

بعد دفترامونو نگاه کردیم دیدیم برنامون این طوریه که،شنبه،دوشنبه،چهارشنبه،یعنی درواقع یه روز درمیون داریم میایم مدرسه و من بازم تاکید کردم همیشه باید کارارو به کاوه سپرد*__*

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۶
گلبرگ مغرور :)
امروز دو زنگ آخر معلم نداشتیم*__*
فرداهم باز کارگاه داریم و معلم نداریم
بنابر این فردا یازدهمای طراحی یعنی ما تعطیل هستیم^^
دلم برا بقیه بچه ها میسوزه فردا میرن مدرسه میبینن ما نیستیم چقدر حرس میخورن
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۷:۳۶
گلبرگ مغرور :)
راستشو بخواین ما از خود دیروز در حال سورپرایز شدنیم
عصر دیروز معلممون پیام میده کارگاه دارید و سایل الگو بیارید و فلان چیزارم بخرید:|
بعد میای مدرسه میبینی الله اکبر دهمای امسال چه لباس فرمایی دارن
شما فک کن مانتو شلوار سورمه ای با ترمه های نارنجی،حالت تهوع از فرمشون میباره
بعد تو کلاس بندیا جدامون کردن ولی هممون تو یه کارگاه بودیم و معلمم نداشتیم از صب
بعد عابد میاد سر کلاس میگه بچه ها خانوم وطن(معلم طراحی پارسالمون)کلن ازین مدرسه رفتن منم دیگه معلمتون نیستم و همه یه نگاه خب دیگه برو بیرون میخوایم به پاس این خبر فرخنده هفت شب و هفت روز بزنیم برقصیم،میکنیم:دی)
بعد دراز میکشیم میخوابیم،حتی در مواردی ماساژ میگیریم:|
بعد از صب مسخره میکنیم که فردا برناممون با تاریخ شروع میشه با عربی تموم و دقیقن زنگ آخر میفهمیم که برنامه فردا با تاریخ شروع میشه با عربی تموم:|||
حتی دوازدهمیه میاد میگه برید پایین بگید ما بچه های یازدهم طراحی ایم و کتاب میخوایم
و ما از اوج پکر فیس به منفجر شدن از خنده میرسیم
ولی خدایی اونایی که کارگاه ندارن و طعم با تی شرت و شلوار کردی(همون شلوار مدرسه)راه رفتن تو مدرسه رو نمیجشن حداقل یه کم بیشتر از بقیه مدرسشون تباهه:|
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۳
گلبرگ مغرور :)