(.♡ناشناخته

میدونید من یه سری حبوبات خیسوندم تا جوونه بزنن و بعدم بکارمشون

خب روز اول عدسا یه جونه ی ریزی زدن

لوبیا قرمزا فقط پوستشون جمع شده 

اما لوبیا چشم بلبلی ها هیچی حتی پوستشون یه نیمچه تکونه هم نخورده

خب حقیقتش ما اصلن از لوبیا چشم بلبلی استفاده نمیکنیم یعنی نه اینه کم استفاده کنیم اصلن استفاده نمیکنیم چون سه نفر تو خونه ما ازین پدیده آفرینش متنفرن و خب احتمالن قدمت لوبیا چشم بلبلیایی که پیدا کردم برای پیش از میلاده مسیح پس فک کنم با توجه با ارزش باستانیش دیگه خاصیت جونه زدن و این صوبتای خودشو از دست داده باشه:/

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۵۷
khanom ix
سی و نه شب بود که قبل خواب از خدا خواهش میکردم بیاد تو خوابم
دیشب بی هوا خوابم برد یادم رفت خواهش کنم
ولی اومد تو خوابم بغلش کردم تا میتونستم و وقت بود بغلش کردم یادم نمیاد حرفی بینمون رد و بدل شده باشه ولی همینقدر که دیدمش همینقدر که بغلش کردم و برای من کلی کافیه
راستی امروز چهلمشه اگه میشه یه فاتحه براش بفرستید:)


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۱
khanom ix

از آدمای نمک نشناس و فراموش کار خیلی بدم میاد

وقتی دیدم داره اینطوری میکنه،زیر همه چی میزنه ،مراعات کردن چه فایده ای داره؟هشت ماه مراعات کردم چی شد؟

هرچی بهش گفتم انگار فراموشی گرفته بود اصلن قبول نمیکرد کاراشو آخرم آب پاکی رو ریختم رو دستش گفتم'گفتم من هیچوقت تو رو دوست خودم نمیدونستم و نمیدونم چطوری وارد اکیپ ما شدی ولی اگه برگردم عقب قطعا تا جایی که میتونم ازت دوری میکنم و فقط منتظرم این دو روز تموم شه تا همه چی تموم شه'

لال شد اصلن احتمالن انتظار داشت عین همیشه کوتاه بیام ولی خب دیگه..

گوشیو گذاشتم کنار یه دست قشنگ زدم زیر گریه بخاطر وقتی که با اون هدر داده بودم بخاطر اعصابی که ازم خورد کرد و هیچجوره زیر بارش نرفت بخاطر همین سر و کله زدنای بیخود ولی گریه ناراحتی نبود من از اینکه دیگه قرار نیست ارتباط داشته باشیم ناراحت نیست

زنگ زدم آنه یه برنامه ی خیلی خفن برای تابستون چیدیم هرچند آخرش فقط یه بار میریم خونه همو تموم ولی خدایی فکر به اینکه چند روز دیگه تمومه و شادیش خالی از لطف نبود

بعد از اینکه گوشیو قطع کردم قشنگ دوش گرفتم،لاک زدم،لباسایی که دوست دارمو پوشیدم،اون آهنگ داغون قدیمیای ساسی مانکنو گذاشتم و حال خودمو خوب کردم یعنی بعد 39 روز واقعا از ته ته دل شاد شدم^^

راستی حالا شاید جالب نباشه گفتنش ولی امروز برای اولین بار خون دماغ شدم:/

همبر گیاهیم خیلی جذاب و خوب شد اینقدری که امیر خورد و فک میکرد گوشته تا اینکه بش گفتم گوشت نداره و حتی از سویا ام نیست اونم باور نکرد:|


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۶
khanom ix

ببین اونی که بخاطر رفتنش باید ناراحت باشم سی و نه روزه برای همیشه رفته

اگه میخوای بری برو اگه ام نمیخوای که من هلت میدم فقط برو خب،شرت کم:)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۱
khanom ix

از تصور اینکه هفته ی دیگه این موقع این بازی کثیف تموم شده واقعا قلی ویلی میرم

سال تحصیلی امسال بیشک بدترین سال تحصیلی عمرم بود از نظر درسی نمیگم ولی روانی شدم کلن از یه طرف بار این قضاوتا که هنرستانیا فلان و بهمان از یه طرفم بار کلی کار که قشنگ وقت سر خاروندن و خابیدنم نمیزاشت برام و کلن همین روانیم کرد 

ولی خب از یه طرفم سه سال پیش که منو هاجر و ماندانا هم سرویسی بودیم هر روز آرزو میکردیم روزای وحشتناکمون بگذره

ولی الان منو هاجر آرزومون شده برگردیم به همون ثانیه های وحشتناک مدرسه قبلی حداقلش اینه که ماندانا بود

چه میدونم شاید برگشتن به روزای وحشتناک این مدرسه ام یه روز آرزو شه شاید:/


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۸
khanom ix

یکشنبه قرار بود من امتحانمو بدم و راه بیوفتیم پس استثناعن پدر اومد دنبال(بله همیشه من با زبون روزه و تو گرما پیاده برمیگردم خونه) پامو گذاشتم تو ماشین با سوال کلیشه ای امتحان چطور بود رو به رو شدم و طبق پاسخ کلیشه ایش باید میگفتم خوب بود

ولی خب خیلی شیک و مجلسی گفتم افتضاح بود گند زدم 17 میشم شاید(آخه کی جغرافی خوب میده؟؟؟؟)

...

روز اول بارون شدید میومد و اینقدر هوا قشنگ بود ولی خب ملت غیور بخاطر بارون نمیومدن بیرون که خب ماعم از خالی بودن معابر استفاده کردیم و به دستور شاعر که میفرمود'زیر بارونا برقص'عمل فرمودیم.

در اون هوای لغایت سرد هم که بخاطر تیکه ای پتو نزدیک بود با هم دیگه بجنگیم ، آب هویج بستنی خوردیم:/


..

صب که داشتیم تو بالکن صبونه میخوردیم یهو یه گربه اومد تو حیاط و خیلی مظلومانه شروع به میو میو کرد پس املت های صبونه خودمونو ریختیم برای گربه ولی گربه نزاشت نازش کنیم و رفت

و خب گربه خیلی باهوش بود سه وعد صب ظهر شب میومد که بهش غذا بدیم بعد روز آخر فهمیدیم این گربه تربیت شده یکی از ویلاهای اطرافه

فک کن من  عین سگ از گربه،ولی اون تنها گربه ای بود که ازش نمیترسیدم و از ته دلم میخواستم نازش کنم،ولی گربه هه ناز کرد.

هشتک گربه ی گربه صفت

...

رفتیم باشگاه تیراندازی ولی من از ترس اینکه فشار اسلحه موقع شلیک زیاد باشه تیراندازی نکردم

. آقا اضافه کنم من به این نتیجه رسیدم اینایی که به حیون خونگیاشون پسرم و دخترم میگن واقعا لوس نیستن یعنی تازه درک کردم آدما نسبت به یه حیون حس پیدا میکن حداقل من به بخاطر یه گربه دل و روده ی خانواده رو بهم ریختم

.

اونا داشتن کباب میخورد من میرزا قاسمی،جدا از هیچی صحنه ی کباب خوردنشون واقعا قابل تحمل نبود بعد که غذاشون تموم شد مامانم گفت یطوری نگا میکردی من فک کردم دارم گاو میخورم

گفتم خب واقعا داشتی گاو میخوردی

گفتش نه منظورم گاو سلاخی شدست

گفتم خب اونم گاو سلاخی شده بود

سپس وی در سکوت فرو رفت ولی به گیاخواری ایمان نیاورد:|

..

روز آخر رفتیم یه رستوران ایتالیایی که خب با هیچی کار ندارما

ولی قطعا اگه یه ایتالیایی بیاد ایران و پیتزای ایرانیزه شده سفارش بده حتما میپرسه این غذایی جلوش گذاشتن اسمش چیه

هرچند پیتزاش واقعا سبک بود و بعدش احساس بالا آوردن به آدم دست نمیداد

اینم بگم از اینکه ترکیباتش فقط کدو و بادمجونو و گوجه و پنیر بود خیلی خوشم اومد هر چند که شما اه و اوه میکنید

ولی اینقدر ویوش قشنگ بود رو به دریا بود

در آخر هم از علاقه ی من به آش رشته همین بس که تو این سه روز یک و نیم کیلو آش به تنها یی خوردم

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۷
khanom ix
برای اولین بار دلمه ساختم
انتقال پنس ساسون جلوی مانتومو غلط انجام دادم و تا اطلاع ثانوی فرستادمش هوا
میخوام بشینم پای درسم اما نمیخوام بشینم پای درسم
خونه گرفتیم تو شمال ولی چون دوست بابام هم احتمال زیاد میاد به جای آزادانه گشتن تو محوطه قشنگ اون خونه باید دائما زیر شال و روسری باشم اونم تو این گرما
درسته که این سفر برای عوض کردن حال هوای منه ولی آخه اینجوری ؟
نمیدونم چرا باید خودمو زجر بدم بخاطر چیزی که نه انتخاب من بوده نه الان دیگه اعتقادی بهش دارم
حقیقتن با اینکه مادر و پدر نسبت به هم سن و سالام خیلی دارن شل بهم میگیرن ولی بازم یه جاهایی از دختر بودنم بدم میاد
دوست دارم بشینم طراحی کنم ولی ...نمیدونم
اصلن حوصله هیچی رو ندارم فقط میخوام این روزا رو تموم کنم ولی از یه طرفم میگم این عمرمه که میخوام زودتر بگذرونمش
فقط چهار تا امتحان مونده ولی همچنان حس کوه کندن دارم
اصلن نمیدونم دیگه چی میخوام فقط دارم میگذرونم که باز شب و شه و بخوابم تا یادم نیاد ،هیچی یادم نیاد
راستی حوا من ازون تیکه ی توی مطلبت که میگفت'شده ام یک شهر از بوی تو'خیلی خیلی خوشم اومد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۲
khanom ix

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۷
khanom ix

و اینکه امروز به خاک سپردنش .نگرانم واسش خیلی .اون الان بیشتر از هر وقت دیگه ای بهمون نیاز داره لطفا براش دعا کنید

باورم نمیشه امشب براش نماز وحشت میخونم چون اصلن باورم نمیشه که این اتفاق واقعیه:)


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷
khanom ix

همین چند ماه پیش بد ترین توهینا رو به منو ماندانا کرد

حالا امروز وقتی اتفاقی منو دیده

 خیلی مهربون طور اومد جلو

گفت از همجا بلاک بودم کسی ام شماره خونتونو نداشت

میخواستم بهت تسلیت بگم واقعا اتفاق غم انگیز و یهویی ای بود و...

نمیدونم چطوری یه که اینطوری یعنی واقعا با حرفایی که زده چقدر شیک و مجلسی تظاهر کرد که هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده و همه چی گل و بلبله

اعصابم خورده ازینکه لال شدم و فقط نگاش کردم

ولی از یه طرفم واقعا نمیدونم باید چطوری برخورد میکردم.شاید ازین بدتر بهم ریختم

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۰
khanom ix