(.♡ناشناخته

آنچه گذشت و افکار آخر شبی

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ ق.ظ

ساعت دوازده شب با داداشم از یه دوچرخه سواری دوییدن ترکیبی برگشتیم خونه،

یعنی اون سوار دوچرخه میشد من پشتش میدوییدم و برعکس

هرچند که اولش دوست نداشتم دوچرخمو به کسی بدم چون فک میکردم اگه هدیه ی تولد منه پس یعنی ماله منه پس کرایهه میدم بهتون اونم با وقت قبلی،ولی خب چیکار کنم اینقدر قلب رئوفی دارم که دوچرخرو مفتکی به تمام اعضای خانواده دادم:/

البته شرط وقت قبلی هنوز سرجاشه

دیگه من هرچقدر فکر میکنم میبینم کادوی تولدمم پیش پیش گرفتم،بابای بابا ام که میخواد بیاد خونمون(من از فامیل درجه یک پدریم واقعا خوشم نمیاد)،آخر هفته ام قراره کابینتا رو از جاش بکنن یعنی علاوه بر گاز و یخچال و غذا،پذیرایی ام نداریم و صدای سر و صدا ام جاریه،پس این چند روز چیه،آفرین وقت خداحافظیه^^

دیگه در شرف جمع کردن کردن چمدون و عزیمت به خونه ی مادر بزرگ در اردبیل هستیم یعنی من هستم بقیه اعضای خانواده میمونن تو میدون جنگ و شاهد به خاک و خون کشیدن خونه هستن:دی)

یه بار تو سال تحصیلی مامانم مارو گذاشت خودش رفت اردبیل بعد ما ام کل اون چند روز یا عدس پلو خوردیم یا اولیه نامینو:|و من هر روز زنگ میزدم به مامانم که شما غذا چی دارید و اون نامردا هر وعده چیزای خفن مثل کوفته و پیتزا و اینا داشتن

خلاصه وقتی رفتم اردبیل نامردم جبران نکنم:)


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۸
khanom ix

نظرات (۲)

اوف اوف خونه مادربزرگ 
خوش بگذره اردبیل :)
پاسخ:
ممنون:)
خنکی بخور و از هوای جهنمی راحت باش :)
پاسخ:
آره واقعا موافق

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی